به گزارش شهرآرانیوز؛ پدر بودن همیشه به شناسنامه و نسبت خونی، گره نخورده است؛ گاهی در دل یک آسایشگاه، در نگاه پرمهر یک یاور معنوی، معنایی تازه از پدرانه زیستن شکل میگیرد. اینجا جایی است که نگاهها و دستهای مهربان، جای خالی آغوش پدرها را پر میکند.
پدرانگی در این فضا یعنی تقسیم بی قیدوشرط محبت؛ یعنی شنیدن صدای خندهای که خستگی را از تن میبرد؛ یعنی هل دادن ویلچری در سربالایی و رساندن آن تا مقصد شادی. پدر بودن در اینجا یعنی هربار که کودکی با ذوق و مهر به نگاه تو چشم میدوزد، تو هم با تمام وجودت به سمت او کشیده میشوی؛ یعنی شادی شان شادی توست و غمشان، غم تو.
این چند جمله، چکیدهای از حس وحال یاوران معنوی آسایشگاه شهید فیاض بخش مشهد است؛ همانها که ثابت کردهاند پدر بودن، فراتر از یک نقش خانوادگی است و آن را در مقیاس یک انتخاب انسانی و مسئولیتی اخلاقی با همه وجود ایفا میکنند و نور زندگی بچههای این آسایشگاه شدهاند.
هنوز به خاطر دارد یکی از آن روزهایی که مثل همیشه مقصدش به آسایشگاه ختم میشود تا محبت پدری اش را بین بچهها چه کوچک و چه بزرگ تقسیم کند، یکی از پسرها بعد از اینکه نگاه پرمهر و چهره مهربانش را میبیند، با دو پایی که ندارد، دو پای دیگر هم قرض میکند و طوری خودش را در آغوش او میاندازد که خودش هم شوکه میشود.
سیدعلیرضا کارآموز، تقریبا هجده سالی میشود که به عنوان یک پدر، یاور معنوی آسایشگاه شهید فیاض بخش است و طی این سالها هر کاری که از دستش برآمده است، برای دیدن «ذوق» این بچهها و فراهم کردن آسایش شان، انجام داده است؛ درست مانند یک پدر واقعی.
آقای کارآموز خودش هم پدر دو پسر است، اما این دلیل نمیشود که مهر پدری اش را فقط صرف بچههای خودش کند. مشوق او برای ورود به آسایشگاه، همسرش معصومه شیعه زاده بوده است که او هم از طریق دوستانش که در این آسایشگاه پرستار بودهاند، متوجه دنیای بزرگ این بچهها میشود و کم وبیش با این مجموعه ارتباط برقرار میکند.
اما قصه زندگی آقای کارآموز و همسرش از زمان فوت پسر بزرگشان تغییر میکند و این ضربه روحی، سبب میشود که به دنبال گم شده خودشان بیشتر از پیش، وقت خود را برای بچههایی که آنها را هم به نوعی فرزند خود میدانند، صرف کنند. کارآموز میگوید: هرچند که پیش از فوت پسرم هم همکاری میکردیم، من هنوز بازنشسته نشده بودم و وقت آزاد کمتری داشتم. از زمانی که بازنشسته شدهام، روزهای زیادی برای انجام کارهای مختلف به آسایشگاه میآیم.
انگار هربار اتفاقی میافتاد تا دل بستگی آقای کارآموز به این بچهها بیشتر شود. خودش تعریف میکند: بعد از فوت پسرم، همسرم مبتلا به یک بیماری سخت شده بود و دکترها جوابش کرده بودند؛ ما هم نذر این بچهها کردیم که اگر خوب شود، بیشتر میآییم و اینجا خدمت میکنیم؛ معجزه شد و همسرم خوب شد؛ به همین دلیل تا زمانی که زنده هستیم، هر کاری از دستمان بربیاید، برای بچهها انجام میدهیم.

همه مان میدانیم که پدرها یک جور عجیبی، امن و قدرتمند هستند. هرکدام از ما هرجای زندگی کارمان لنگ بماند، کافی است به تلفن همراهشان زنگ بزنیم و بگوییم که نیاز به کمکشان داریم تا به یک چشم برهم زدن کاری که از نظرمان نشدنی بود، شدنی شود. آقای کارآموز هم حکم پدر را برای این آسایشگاه دارد.
شاید تک به تک بچهها او را نشناسند؛ به دلیل اینکه بیشتر در پشت صحنه کار میکند، اما به قول خودش، هر زمان کاری باشد، به او زنگ میزنند و او هم بی درنگ قبول میکند. در بخشهای مختلف آسایشگاه که با آقای کارآموز هم قدم میشویم، بچهها نگاه مهربان او را میخوانند و با ذوق نگاه و لبخند روی لبشان، به او پاسخ میدهند.
بعضی یاورهای معنوی این مجموعه برای حضور خود در آسایشگاه، روز مشخصی دارند، اما برای آقای کارآموز و همسرش، این قاعده برقرار نیست؛ آنها ممکن است گاهی چند روز در آسایشگاه حضور نداشته باشند، اما گاهی هم پیش میآید که هر روز هفته برای انجام امور مختلف به اینجا میآیند. تعبیرشان از انجام کارهای پشت صحنه در این مرکز، فراهم کردن آسایش برای بچه هاست. آقای کارآموز معتقد است یاورهایی که به بچهها آموزش میدهند، نیز آرامش آنها را فراهم میکنند.

کارآموز میگوید: این بچهها را مانند بچههای خودم دوست دارم و حتی شاید گاهی بیشتر از بچههای خودم به آنها توجه کنم. با شادی آنها خوشحال و با غمشان ناراحت میشوم. بسیاری از این بچهها که الان بزرگ شدهاند و برای خودشان درس میخوانند یا به سن ازدواج رسیدهاند، کودکی شان را یادم هست. وقتی این جملهها را میگوید، نگاه و لبخند روی لبش، درست مانند پدری است که به فرزندش افتخار میکند.
اما آسایشگاه گاهی هم روزهای غمناکی را به چشم خود دیده است. آقای کارآموز میگوید: متأسفانه چندنفری از این بچهها طی این سالها فوت کردند که این موضوع خیلی روی ما تأثیر منفی گذاشت.
ادامه میدهد: بعضی بچههای اینجا پدر و مادر ندارند یا از آنها دور هستند و وقتی ما را میبینند، باذوق و شوق به سمتمان میآیند و گاهی اوقات هم سفارش خرید چیزی را به ما میدهند؛ مثلا قدیم ترها میگفتند برایمان سی دی بگیر و حالا شارژر گوشی تلفن همراه میخواهند. وقتی برایشان میخریم، خیلی ذوق میکنند. من از ذوق این بچهها بیشتر از بچه خودم، خوشحال میشوم. بچههای این آسایشگاه، خیلی دوست دارند که در آغوش گرفته شوند تا حس امنیت و محبت را بیشتر بچشند.
او خاطرش هست که سالهای پیش، آن زمان که درهای کوهستان پارک شادی هنوز به روی مردم باز بود، یک بار قرار میشود بچههای آسایشگاه را به این پارک ببرند، او هم برای کمک به همراه تیم میرود. هنوز یادش هست که با چه سختیای ویلچرهای بچهها را در سربالایی هل میدادند تا بتوانند داخل شهربازی شوند و البته خوشحالی و چهرههای خندان بچهها هم یادش هست که تمام خستگی را از یادشان برد.

کارآموز طی این سالها نه تنها خودش در حال همکاری با آسایشگاه بوده، بلکه سعی کرده است مشوق افراد دیگر هم برای ورود به این مجموعه باشد. اما میگوید: بعضیها وقتی برایشان تعریف میکردم که اینجا چه کار میکنیم، میگفتند چطور دلت میآید آنجا کمک کنی. بعضی دیگر هم به اینجا میآمدند، اما بعد از مدتی به دلیل مشغلههای زندگی پا پس میکشیدند. اما حس وحال خوب اینجا، ما را ماندگار کرد.
میپرسم تابه حال شده است که کاری در آسایشگاه باشد و شما به دلیل کار دیگری، آن را به تأخیر بیندازید. خودش و همسرش با خنده تأکید میکنند: بارها پیش آمده است که کارهای دیگرمان را به خاطر آسایشگاه به تأخیر انداختهایم یا به کلی بی خیال آن شدهایم. مصداق واضحش را خانم شیعه زاده، همسر آقای کارآموز، میگوید که در عروسی پسر خواهرش شرکت نکرده است؛ به دلیل اینکه در آن زمان آسایشگاه، بازارچه داشته است و هزارویک کار باید انجام میدادهاند.
وقتی میگویم آقای کارآموز یکی از پدرهای معنوی بچههای فیاض بخش است، بیراه نمیگویم؛ زیرا به گفته خودش، در زمان کرونا که هیچ شخصی را به آسایشگاه راه نمیدادند، او و همسرش به اینجا میآمدند. با خنده و شوخی میگوید: ورودمان حتی از کارمندان اینجا هم راحتتر است.
تمیز کردن انبار، آشپزی، تهیه ملزومات افطاری در ماه رمضان، جابه جایی بچهها و هر کاری که از دست کارآموز و همسرش بربیاید، دریغ نمیکنند. او مانند یک پدر دلسوز اعتقاد دارد: خیلی از این بچهها سایه پدر و مادر را بالای سر خودشان حس نکردهاند و ما میتوانیم با یک دست نوازشگر، این حس را به آنها منتقل کنیم، پس اگر کسی توان دارد، حتما به این بچهها کمک کند.
سیدمجتبی اشفاقی، معلم دیگری است که از یک سال پیش، یاور بچههای فیاض بخش شده است. او البته حسرت میخورد که چرا زودتر با این فضا آشنا نشده است؛ او مانند پدری جوان برای بچهها وقت میگذارد تا بال وپر گرفتنشان را ببیند. باوجود اینکه طراحی، نقاشی، معرق و بافت فرش را هم کار میکند، اما در اینجا به بچهها خوشنویسی یاد میدهد؛ زیرا مربی برای حوزههای دیگر دارند.
آقای اشفاقی قبل از شروع مصاحبه مان، به بچههای کلاس، سرمشق خط میدهد. وقتی کنار آنها قرار میگیرد، حس حمایت و امنیت پدر بودن را میشود در نگاه بچهها دید. او باحوصله به آنها آموزش میدهد و خودش هم اثر هنری بچهها را تحسین میکند.
روزی که این آسایشگاه را به او معرفی کردند، خودش هم نمیداند چه اتفاقی افتاد که بی درنگ قبول کرد. با اینکه تعداد کلاسهایی که داشت زیاد بود، با خودش گفت زمانی را برای این کار خالی میکنم. بی تعارف میگوید: دفعات اولی که با این بچهها کار میکردم، تصورم این بود که آنها به من نیاز دارند، اما بعد از یک مدت متوجه شدم این من هستم که به آنها نیاز دارم! وقتی فردی را دیدم که تلفن همراه خود را با لبش حرکت میداد یا مددجوی دیگری که دستش میلرزید، اما آن را نگه میداشت و خطاطی میکرد.
او از زمانی که با این بچهها ارتباط گرفته و حس پدرانگی بین او و بچهها ایجاد شده، به این نتیجه رسیده است که زندگی بین این بچهها جریان دارد و بیرون از اینجا، همه چیز روزمرگی است. آقای اشفاقی میگوید: بارها شده است که سر کلاس من یا سایر یاوران، بچهها موقع خلق یک اثر هنری به قدری ذوق کردهاند که صدایشان به آسمان رسیده است.
او مانند یک پدر از زمانی که در جمع این بچهها حضور مییابد، دائم زبانش به شکر میچرخد؛ شکر بابت حضور درکنار بچهها و حس خوبی که به او انتقال میدهند. میگوید: گاهی اوقات میشنویم که فلان بچه مدرک لیسانس خود را گرفته است، این گونه مواقع هم به آن بچه افتخار میکنم و هم از خودم خجالت میکشم. «من با این بچهها زندگی میکنم.»
این جمله را آقای اشفاقی میگوید و اضافه میکند: همسرم همیشه به من میگوید تو هیچ وقت برای سر کار رفتن عجله نمیکنی، اما روزهایی که میخواهی به فیاض بخش بروی، نیم ساعت زودتر میروی و نیم ساعت هم دیرتر میآیی! پاسخم به این حرف او روشن است: «چون دلتنگ این بچهها میشوم و با آنها زندگی میکنم.» آقای اشفاقی دو پسر چهارده و بیست وچهارساله دارد و بنابراین سال هاست که مسئولیت پدری را بر دوش دارد، با این حال ناخودآگاه محبت پدری بین او و بچههای کلاسش در این آسایشگاه به وجود آمده است.
او این بچهها را نه تنها مددجو نمیداند، بلکه میگوید آنها مددیار و معلم من هستند. ادامه میدهد: خیلی چیزها از آنها یاد گرفتم که بسیاری از آنها قابل گفتن نیست. من به این بچهها نیاز دارم؛ اگر نیاز نداشته باشم، از زندگی و کارم نمیزنم که برای آنها وقت بگذارم، ضمن اینکه انگیزه این بچهها نسبت به بچههای عادی، بیشتر است و به هنر به عنوان تفریح نگاه نمیکنند.
اشفاقی میافزاید: حتی وقتی بیمار میشوم، تا دقیقه ۹۰ صبر میکنم که ببینم آیا حالم بهتر میشود تا مجبور نشوم کلاس بچهها را لغو کنم. درنهایت هم خودم نگران میشوم که نکند بچهها را مریض کنم و گاهی به این دلیل نمیآیم.
این پدر دلسوز میگوید: گاهی اوقات از رفتار بچهها متوجه میشوم که من را خیلی دوست دارند، حتی پیش آمده است که با مددجویی کلاس نداشتهام، اما من را که میبیند، بلند و کشدار فریاد میزند: سلاااااام؛ به همین خاطر حتی اگر یک شاگرد هم اینجا داشته باشم، برایش وقت میگذارم و هفتهای دوبار به آسایشگاه میآیم.